من...
ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟ یا گرفته است هنوز؟
من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،از بهاران خبرم نیست،
آنچه می بینم دیوار است، آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس، نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور ، قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است
نویسنده : المیرا آقازاده
نوشته شده توسط دختر رویدری در جمعه 15 آبان1388 ساعت 22:42 | لینک ثابت |

