شبی را مانده ام تنها چه بی معنا نمی دانم
سکوت خلوت خود را به دنیایی نمی خواهم
اگر یک لحظه از عمرم به خلوت باز نشینم
سراغت را نمی گیرم نگاهت را نمی خواهم
به کردارت اگر گفتم که حسرت بر رخت دارم
به پندارم نگاهی کرد و گفت بیهوده می خواهم
چراغ محفل امشب به هوای یار می تابد
اگر یک لحظه از یادم روی مهتاب خواهم
سکوت خلوت خود به دنیایی نمی خواهم
به بیداری سلامم کن که در خواب نمی خواهم
شبم خلوت شده ساقی به پیمانه رهایم کن
که این خلوت همان رنگ سیاهی است و
هیچ رنگی نمی خواهم

نوشته شده توسط دختر رویدری در دوشنبه 19 فروردین1387 ساعت 21:58 | لینک ثابت |

