شگفتا که در چهره ام خستگی غریبی موج می زند ، انگار که هزار سال است مرا نفهمیده اند !
و تنها چون جنگلی میان دریا و کوه نشسته ام.
اما تو باران باش و ببار، آفتاب باش و بتاب! بر مزرعه ی رویاهایم !
دستانت را دریغ نکن! از این همیشه های ابری،
می خواهم خورشید را لمس کنم.
دخترکان ِ کولی،همیشه دلتنگند، چین چین ِ دامن شان ،
خطوط در هم رویاهاییست که هرگز فرا نمی رسند.
پنجره را باز کن! به آنها لبخند بزن! به رویاهای من...
به رویاهای من وقتی در این بعدازظهرهای گرم و دم کرده ، سوزان و بی وقفه،
شک نمی کنم که تو دستانم را در دست گرفته ای و می خندی !
نه! شک نکن! حالم خوب نیست!
من شبیه این آدم ها نیستم.
شک نکن!
با این حال
دوستت دارم !
تو را که طبیعی ترین عادت غیر طبیعی هستی ،
رخدادی ناگهان و عزیز ، بی وقفه و لبریز ، درک حادثه ی تو ساده نیست ،
تو دشوارترین سادگی ممکنی و ساده ترین دشواری ِ محتمل !
برای من که تو را به یاد می آورم، از تو حرف می زنم تا باران را حس کنم، تا بهار را بفهمم.
و خاطره هامان را ورق می زنم ، تا آفتاب را پس از باران تماشا کنم.
چقدر با شکوه و تماشایی ست ، منظره ای که با تو شکل می گیرد،
چقدر شنیدنی ست، آوازی که از تو می تپد .
باش ! تا این صدا ، این رویا، تازه شود .
و وقتی احساس می کنم
این چراغ ها که سبز نمی شوند ! این روزها که تمام نمی شوند،
این کابوس ها که... ، این سایه ها که خسته نمی شوند، این راه ها که...
این... نمی شوند !
تنها، بودن تو ، حادثه ای است که اثبات می کند: می شوند!
باید اقرار کنم! تمام اشتیاقم را ، تمام اشتیاقی را که به تو می رسد ،
حریص و بی پروا ، معصوم و بی پرده ، تمام خواستنت را باید فریاد کشید ،
بر این روزهای بی روزنه ،
بر این فلات زیبای فراخ ! روزی باید اقرار کنم !
و این واژه های معصوم و ساده
ارزانی تو ، که معصومانه جهان را می نگری و
سادگی ات را هیچ هراسی نیست ، می باید بستایمت
که زیبایی و معصوم ، چنان که خودت !
و عزیز و یگانه ای از آن دست که عمر و جوانی .
نه ! این واژه ها را سر آن نیست تا ترجمان احساس من باشند.
در هوایی لبریز آزادی، مرا
زبانی دیگر باید و توانی دیگر ...
المیرا آقازاده

