دختر رویدری ...
دختری هستم از نسل آب از جنس کوه . کوهی که بلندی آن تا آسمانها و صبوری آن تا اعماق نیمه شب نهفته است . سکوت شبهای من همیشه با صدای پای اشکهایم خیس می شود و ترک بر می دارد اما چه کسی می تواند باشد که حضورش زخم های قلبم را التیام بخشد التیامی به بزرگی آسمان و وسعت دریاها .... ؟ دلم ناگفته ها دارد نا گفته هایی که با گفتن ها آرام می شود . اما آیا .... آیا تو می توانی مرا آرام کنی ؟ همیشه سعی کرده ام که با تنهایی های خود کاری نداشته باشم . دیگران را به خلوت خود راه بدهم و شادی را پذیرا باشم شادی های من هر چند اندک ولی زیبا هستند تو اگر با من همراه شوی همین اندک زیبایی های زندگی مرا حس می کنی . روح من از ارتباط با خدایم بس امیدوار است نور امیدی که همیشه مانند صراطی مستقیم مرا هدایت می کند . عشق من به معبودم تازگی ندارد از زمانی که جسم من تکامل یافت همه جا حضورش را درک می کردم حضورش همه وقت و همه حال با من است . من با او همانند کودکی به مادرش انس گرفتم . انس من با او ریشه دار است با اندک طوفان و گردبادی نابود و ناپدید نمی شود . نابودی من زمانی هویدا می شود که ارتباطم با او به هر دلیلی گسسته شود . گسستن پیوندم با او یعنی گسیخته شدن تار و پود وجودم . وجودم بدون حضور او معنایی ندارد . اما شمایی که با من هم سخن و هم قدم اید مرا باور کنید . باور کنید که ذره ذره وجودمان به ایمان و ستایش او پایدار می ماند . هر جا بنگرید فقط او را می بینید .
او عشق حقیقی تمامی کائنات است . عشقی که پی بردن به آن کار هر کسی نیست اما تو می توانی با نفس من همراه شوی باور کن راهی که در پیش رو داریم راهی است پر معنا . باورکن ... باور کن ...

