من باور دارم که روزی ماه از شهر من کوچ خواهد کرد ....
و آسمان گرسنه دیارم را
با گونه های مهتابی پر اشکش وداع می گوید
-- تو باور نکن!--
(من کی گفتم مهم است !!)
اما...
او هر شب می امد و آسمان پنجره ام را پولکدوزی می کرد
و به شب نشینی پشت بام های تاریک می امد...
این روزها انگار خون در رگ هایش آواره شده...
یعنی ماه هم راکد شده؟!!
شنیده ام این روزها شبگرد شده...
روز میلادش ؟ ... می خواهم هدیه ای ببرم شاید:
ف ا ن و س ی !!
نوشته شده توسط دختر رویدری در دوشنبه 13 آذر1385 ساعت 12:44 | لینک ثابت |

