|
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور |
|
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور |
|
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن |
|
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور |
|
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن |
|
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور |
|
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت |
|
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور |
|
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب |
|
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور |
|
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند |
|
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور |
|
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم |
|
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور |
|
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید |
|
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور |
|
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب |
|
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور |
|
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار |
|
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور |

حکایت بهلول و آب انگور:
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
