این غبار نرم و بی صدا مردان و زنان بودند
ادامه مطلب
و دختران و پسران ُ
خنده بود و استعداد و آه حسرت
و رداها و موهای مجعد
این مکان منفعل ُ عمارت اعیانی تابستانی بود
جایی که شکوفه ها و زنبورها
بخش رو به شرق آن را در بر گرفته بود
سپس پایانی بدین شکل یافت .
امیلی دیکنسون در شعر کوتاه دیگری می گوید :
چون نتوانستم برای مرگ توقف کنم
او از سر لطف در برابرم ایستاد
کالسکه نگه داشت ُ ما بودیم
جاودانگي .
![]()
ادامه مطلب
نوشته شده توسط دختر رویدری در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 23:5 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط دختر رویدری در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت 13:55 | لینک ثابت |

