گه ميخندم گه ميگريم
از گذشت اين زمانه
رسم و راهم همچو پيران
شور و شوقم کودکانه
گه چو غنچه از نسيمی خنده در من زد جوانه
گه چو شمعی از شراری اشک چشمم شد روانه
خنده هايم گريه آور
گريه هايم بی بهانه
چو به عمر گذشته گريم
چه کنم گر لبم نخندد
چو به فردا کنم نگاهی
غم عالم رهم ببندد
رند عالم آن کسی کو زين ميانه
بر گزيند شور و حال عاشقانه
مي دانی
عبور از كوه عظيم و سخت مصائب
گذر از ناهموارترين جاده ها
پشت سر هم نهادن درشت ناك ترين رنج ها
و رسيدن به دالان سبز و پرفروغ رهايي و آسايش
آسان نيست
در نهايت سهل بودن ممتنع است
مي داني ُ اگر خود تو
آري خود خود تو
تو باشی ُ اگر
فقط و فقط به اين بينديشي
كه مي توني ُ اگر
از خاطر نبري سايه پر محبت و دستان حمايت گرش
همه ي آن چه كه گفتم
چونان قطره اي از مقابلت محو مي شوند
فقط ايمان بياور ُ ايمان بياور و آغاز كن
با خودت همراه شو
خدا
هر كجا كه باشي با توست .

