تبليغاتX
دختر رويدري

آن هایی را که عادت کرده ایم نزدیکان خود بخوانیم : خدایا که گاهی چقدرازشایستگی این نام بدورند !!!

همیشه به چیز های بزرگ امید بسته ام . نمی دانم آن ها به راستی چیستند اما من بی صبرانه انتظارشان را می کشم . ممکن است بی آن که فهمیده باشم ُ این چیزهای بزرگ بر من آشکار شده باشند . روح من مثل سگی شکاری میان انبوه درختان در کمین صیدی نزدیک و نامرئی است . مسلما" هرگز چیزی به دست نیاورده ام هیچ طعمه ای و همین کافی است تا اطمینان از ملاقات چیزی بسیار عظیم تر از زندگی ام و در عین حال ُ هماهنگ با آن ُ همچون نوری حیرانم کند : نوری آن قدر بی آلایش که کم و بیش به ستمگری نزدیک و نزدیک تر می شود .

معما :

دو تا دوست قصد ازدواج مجدد داشتن و با توافق یکدیگر تصمیم گرفتند با دخترهم دیگر ازدواج کنند حاصل ازدوجشان دو بچه است حالا این دو بچه چه نسبتی با یکدیگر دارند ؟

جواب : دایی یا خاله همدیگر می شوند .

تشکر می کنم از : سید جلال .دبیر هنر . سروناز .

نوشته شده توسط دختر رویدری در دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت 20:1 | لینک ثابت |
چند روز پیش خواهر۱۰ ساله ام در حالی که یه دفتر تو دستش بود اومد تو اتاقم وقتی بهم نزدیک شد گفت : شماره ۷۷۶۶۲۲ شماره کیه ؟ گفتم نمی دونم چند دقیقه ای سکوت کرد بعد سریع رفت گوشی رو برداشت و شماره مخابرات رو گرفت انگار موفق نشد دوباره برگشت پیش من وبه دفترش نگاه کرد و گفت : پس شماره ۹۹۶۶۴۴ شماره کیه گفتم : نمی دونم رفت سراغ دفتر تلفن انگار بازم صاحب شماره رو پیدا نکرده بود بازم با ناامیدی برگشت پیش من ُ گفتم :دفترتو بده ببینم یه قدم برگشت عقب گفت : نه نه اینجا من هیچی ننوشتم بعد خجالت زده بهم نگاه کرد گفت می دونی این شماره کیه ؟ گفتم نه ُ گفت : اگه بگم بهم نمی خندی گفتم نه گفت این شماره خداست دوستام بهم دادن ولی من هر چی زنگ می زنم بهم می گه این شماره در دسترس نیست مگه خدا کجا رفته ؟ می خوام باهاش حرف بزنم ...
 
الو سلام

منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ...... تا خدا خداست
نوشته شده توسط دختر رویدری در دوشنبه 9 بهمن1385 ساعت 23:6 | لینک ثابت |

تا حالا خواستين كاري انجام بدين و بهتون  بگن مگه اينجا شهر هرت ؟

شهر هرت چه شهري بود ؟

اينم يك داستان از شهر بي قانون هرت

 

روزي روزگاري در شهر هرت دزدي از ديوار خانه اي بالا مي رود و چون ارتفاع ديوار اين خانه زياد بوده دزد از آن بالا بر روي درختي مي يفتد و شاخه اي در چشمش فرو ميرود و نابينا ميشود . اين دزد نابينا به داداگاه ميرود و از صاحب آن خانه شكايت مي كند ومي گويد من براي دزدي به اين خانه رفته ام وآنقدر ديوار خانه اش را بلند ساخته بود كه من هنگام بالا رفتن از اين ديوار بر روي درختي افتادم ويكي از چشمانم را از دست دادم قاضي دادگاه صاحب خانه را احضار ميكند و مي گويد چرا انقدر ديوار خانه ات را بلند ساخته اي كه اين دزد بيچاره نابينا شود و حالا بايد قصاص كنيم و يكي از چشمان تو را نيز كور كنيم صاحب خانه مي گويد من گناهي ندارم و تقصير بنا است كه ديوار خانه مرا بلند ساخته است قاضي دادگاه بنا را احضار مي كند و مي گويد تو با كارت باعث شدي اين دزد بيچاره كور شود و حالا بايد قصاص را براي تو نيز اجرا كنيم بنا با ناراحتي مي گويد من گناهي ندارم اكبر آقا هي خشت را مي انداخت بالا و من نيز ديوار را بلندتر مي ساختم داداگاه اكبر آقا رو احضار مي كند و مي گويد تو باعث شدي كه ديوار اين خانه مرتفع شود و دزد از آن ديوار بيفتد و يكي از چشمانش كور شود حالا بايد قصاص شويد اكبر مي گويد من بي گناهم و تقصير حسن آقا بود او هي خشت درست مي كرد و منم مجبور مي شدم به دست بنا بدهم قاضي داداگاه حسن آقا را احضار مي كند و ماجرا را برايش شرح مي دهد حسن آقا با نگراني مي گويد من گناهي ندارم همش تقصير دختر شما بود انقدر در آن كوچه رفت و امد مي كرد كه من حواسم پرت مي شد و خشت را زيادي درست مي كردم خلاصه قاضي دادگاه دخترش را احضار مي كند و مي گويد رفت و آمد تو در آن كوچه باعث شده كه حواس حسن آقا پرت شود و خشت زيادي درست كند و ديوار خانه مرتفع شود و خلاصه دزد از آن ديوار بيفتد يكي از چشمانش كور شود دختر قاضي با گريه و زاري مي گويد من بي گناهم همش تقصير خياطه كه من مجبور شدم چندين بار براي اندازه لباسم بروم و بيايم دادگاه خياط را احضار مي كند و ماجرا را برايش شرح مي دهد و مي گويد حالا طبق قانون شهر هرت  بايد يكي از چشمان تو را نيز كور كنيم خياط با نگراني مي گويد من خياطم و با يك چشم نمي توانم به كارم ادامه بدهم و زندگي ام را بگذرانم ولي من يك دوست شكارچي دارم كه در هنگام شكار فقط از يك چشمش استفاده مي كند و به چشم ديگرش نيازي ندارد شما مي توانيد قصاص را براي او اجرا كنيد خلاصه اون شكارچي به داداگاه احضار مي شه و در طي اين دادگاهي يكي از چشمانش را از دست مي دهد .

 

نوشته شده توسط دختر رویدری در دوشنبه 2 بهمن1385 ساعت 18:28 | لینک ثابت |
 
business articles
JavaScript Codes